تبليغاتX
♥♣♥ پسر اردیبهشت ♣♥♣

نوک پرنده را هرگز مبند با بالهایش آواز خواهد خواند پر و بالش را در هم مشکن با آوازش خواهد پرید تا اوج کهکشان



نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم! ديگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. ... استاد دکتر علی شريعتي

♥♣♥ پسر اردیبهشت ♣♥♣

دلم دریاست ولی کاشکی نبود ... اونوقت آرامش داشتم...

♣ من خواب دیدم ♣


(((گفته بودم که از پست های مناسبتی بیزارم واسه همین شد که اون پست مسخره رو پاک کردم.مسائل سیاسی واقعا" ارزش اینو نداره که وبلاگی که عاشقشم و یاد آور دورانی از خاطراتمه با مسائل مزخرف پر شه و آخرش یه عده عقده ای و بی سواد ، دری وری تحویلم بدم ...من کلا" از این سیستم و نظامی که از ریشه اشتباهه متنفرم. ( این نظر شخصیه منه ) برام هم هیچ فرقی نمیکنه که کی رئیس جمهور شه ، کی نماینده مجلس ... من با تک تک قانونها مشکل دارم. با سیستم آموزش پرورش . با سیستم اجرائی ، نیروی انتظامی ، راهنمایی رانندگی ، اقتصادی و خیلی از چیزای دیگه.نمیگم کشور های غربی خیلی ایده آل اند .میدونم ایراد از منه. من یه آرمان شهر میخوام. هر موقع فکرم درگیر یه موضوع جدید میشه ، مثل اینه که تمام کائنات دست به دست هم میدن تا یه مطلبی راجع بهش به دستم میرسه. جایی می خوندم که یه آدمی از 30 سال پیش به فکر ساختن یه کشور جدید افتاده بود که حالا هم یه منطقه ای از زمین خدا به نام "نوادا"رو پیدا کرده و یه کشور جدید به نام "مولوسیا" تاسیس کرده  و پایتخت اون "اسیرا" نام داره. و جالب این که کل جمعیت این کشور (در حال حاضر) 6  نفره که فرزندان اون مرد که "کوین بائو" نام داره  و خودش رو رئیس جمهور کشورش میدونه،این جمعیت رو تشکیل میدن و هرکدوم مسئولیتی در کشورشون بر عهده دارند.همچنین چند قلاده سگ هم در اونجا زندگی میکنند .متراژ این کشور 5/8 هکتار است.این کشور حتی تلگراف و اینترنت هم داره و یه هواپیمای فوکر که توریست ها به اونجا سفر میکنند. همچنین دارای پستخانه،واحد پول ، سایت نمایشی پرتاب موشک وامکان روادید گردشگران هست.مولوسیا به زبان اسپانیایی یعنی " تپه کوچک ".کوین بائو در سال 2003 این منطقه رو از فرماندار کالیفرنیا خریداری و به نام خودش ثبت کرد.این رئیس جمهور برای رفع نیازها و دارو و مواد خوراکی هر چند وقت یک بار با هواپیمای شخصی خودش به شمال کالیفرنیا و تگزاس سفر میکنه و لوازم مورد نیاز جمعیت کشورش رو خریداری میکنه.)))


جدای از این حرفــــــــــــــــا

هیچی مثل این نوشته های پر مفهوم روح سرکش من رو تسکین نمیده ... آخ که چقدر عاشقشونم...


من خواب دیدم

که نمک مرهمی بود بر زخم

تبر دوست بود با درخت

گرگ، نی می زد برای گوسفند

هم سفره بودند با هم خورشید و ماه

من خواب دیدم

جوانه می زد امید

شب با روز آشتی می کرد

گرما صورت برف را بوسید

من خواب دیدم

نیلوفری برای خواب برکه ، لالایی می خواند

و پیله ای بر برگهای توت بوسه می زد

و سادگی میهمان ضیافت شده بود

من خواب دیدم

باد، تکیه گاه نهالی شده بود

شاپرکی آرام ، در جشن گل می رقصید

من خواب دیدم

مرگ ، شاخه گلی به زندگی بخشید

و غم کوله بارش را برای همیشه می بست

نفرت آدمیان به جهنم ، تبعید شد

و دریا عاشقانه ساحل را به آغوش کشید

من خواب دیدم

نقاشی ، عشق را می کشید

و پروانه ای بوی خدا داشت

من خواب دیدم





+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 13:19  توسط ایلیــــــا  | 

من هیچی نمیخوام به جز ...

 

 

بعد یه مدت تاخیر بالآخره اومدم...(پس خوش اومدم )

از پست های مناسبتی بیزارم ...همون طور که از خرید های مناسبتی و مراسم

 خاص و احوال پرسی های عید و ... بدم میاد

چه میشه کرد ؟؟؟ اینم یه جورشه دیگه

آخه طرف همین پریروز دیدتت، حالا که توپ ترکوندن و سال نو شده میاد از بالا تا

پایینتو آب کشی میکنه ... که یعنی این ماچ مال عیده...

به عنوان یه ایرانی از اینجور رفتارها احساس شرم میکنم ...

فقط امیدوارم توی این به اصطلاح سال جدید!!! مثل دیوونه ها نباشم ...

اینقدر تو خونه راه نرم و با خودم حرف نزنم...

اینقدر راه نرم و به خودم بد و بیراه نگم ...

اینقدر راه نرم و دست و پامو زخمی نکنم ...

اینقدر راه نرم و به بن بست ها فکر نکنم...

اگه هم قراره راه برم فقط یه جمله رو زمزمه کنم ...

راه برم و بگم یادم بمونه ...

یادم بمونه ... یادم بمونه ...

یادم بمونه که محبت همیشه خوب نیست ...

یادم بمونه که مهربونی زیاد تو این شهر و تو این زمونه باعث تمسخر میشه...

یادم بمونه که کمک برای آدمای این عصر؛ یعنی دو دستی گور خودتو بکن...

یادم بمونه که دلسوزی کردن یعنی از من سوء استفاده کن ... یعنی من خرم...

یادم بمونه که احترام گذاشتن یعنی پالون از من و سواری از شما...

یادم بمونه که صمیمیت یعنی کارت افتاد زنگ بزن...

یادم بمونه که ...نه !!!بذار همه ی اینا یادم بره...

بذار یادم بره دیگه قرار نبود اون حرفا رو بشنوم...

بذار یادم بره قرار بود از صفر شروع کنم ...

بذار یادم بره که هنوز از دنیا عقبم و واسه رسیدن بهش باید دربست بگیرم.

بذار یادم بره آخر خط کجاست ... (بابا ما که بلیط دادیم بذار تا تهش بریم...)

بذار یادم بره قرار بود دیگه خوشحال باشم ...

بذار یادم بره کی بودم ... چه اشتباه ها کردم ... چه حرف ها شنیدم ...

بذار یادم بره میتونستم از الآن خیلی جلوتر باشم ...

بذار یادم بره حسرت چه طعمیه ... حسرت گذشته رو دیگه نخورم...

من هیچی نمیخوام ... من نمیخوام جای کس دیگه ای باشم...

(چون اینقدر مغرورم که کسی رو بهتر از خودم نمیبینم )

من فقط میخوام تو جای خودم بهترین باشم ...

من فقط میخوام آرامش داشته باشم ...

نمیخوام یادم بره چه طعمی داشت؟؟؟...

نمیخوام یادم بره اونو چطور مینویسن...

نمیخوام همه چیز داشته باشم و اونو نه...

همین ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 12:27  توسط ایلیــــــا  | 

اشک تمساح !i!i!i

ببینم میدونی واسه چی میگن اشک تمساح ؟

وقتی تمساح شکارش رو یه لقمه ی چپ میکنه ، از چشماش اشک میاد .
( از لحاظ علمی نمیدونم چرا )

واسه همین به  کسی که دلت رو میشکونه و لهت میکنه بعد میاد
واست دلسوزی کنه، میگن اشک تمساح نریز ...

حالا دور و بر من پر شده از تمساح هایی  که بعد از اینکه زخمیم میکنن و
قلبم رو از تو سینم در میارن ، دلشون میسوزه و میخوان یه جوری جا بدنش ...
یکم بهش تف میزنن و بعد میزارنش سر جاش و یه دستی روش میکشن و
میگن نازی ... بذار بوسش کنم ... بعدش هم اشک میریزن ... اشک تمساح ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 17:42  توسط ایلیــــــا  | 

آدم حسابی...

 

 

تصمیم گرفتم آدم حسابی باشم ، البته نه از نوع بقیه...

یه آدم حسابی که همه ی کاراش رو نظم باشه طبق یه برنامه ی مهندسی ...

از کی شروع کنم؟ از فردا خوبه ؟ یا شاید بهتر باشه از همون شنبه شروع کنم ؟ هان؟ البته من معمولا" به نظر کسی اهمیت نمیدم . خودم میگم شنبه بهتره.

 

شنبه : اه چه زود جمعه تموم شد ، آخ که چقدر بدنم انعطاف پذیری داره ، چقدر کش میاد ... من که هنوز خواب خوابم . بابا تابستونه ها .پاشم چی کار کنم؟ یا باید سر به سر خواهرم بذارم که دادش در بیاد و مامانم سر من خالی کنه یا با خودش دعوام شه و هی بیخودی از بالا تا پایینم گیر بده ؛ از مدل موهام گرفته تا بوی جورابم . 5 دقیقه دیگه بیدار میشم ....اوه اوه چند تا اس ام اس و میس کال داشتم . اونا رم باید جواب بدم . بعد نهار میرم سراغ کامپیوتر ، کامنتا رو چک کنم .تازه عکس desktop  رو هم عوض نکردم. آخ جون  یه جدول مجله هم مونده که باید یه حالی به اون بدم . عصر هم یکم بازی کنم . البته IGI که خدا بیامرزدش باید مثل پسربچه ها spiderman بازی کنم... از هیچی که بهتره...  قبل خاموش کردن کامپیوتر یه سر دیگه به کامنتا بزنم . کم کم داره خوابم میگیره . شامو که خوردم یه کم کتاب بخونم . تازه داشت به جاهای خوب خوبش میرسید . آخیش ای ول بدنم . خداییش خیلی خوب کش و قوس میاد . شب بخیر .

 

یکشنبه : مثل شنبه

دوشنبه : مثل یکشنبه

سه شنبه : مثل دوشنبه

چهار شنبه : مثل سه شنبه

پنج شنبه : خدا اموات شما رو هم بیامرزه ؛ مثل چهار شنبه

جمعه : تعطیله... منم تعطیلم .

 

یادم رفت  جای ناراحتیامو مشخص کنم . چه روزایی دلم بگیره بهتره ؟ سه شنبه خوبه ؟

 

آهان یه پیشنهاد میگم یه کاری کنم که یه روزه زیاد بهم فشار نیاد ؛ هر روز به میزان لازم  تو برنامه هفتگیم باشه .  حالا شد . به این میگن یه برنامه ی جامع ...

اه باز یه چیزایی رو که جا انداختم . حرفای تیز و لبه داری که قلبم رو جر میدن ... اونا رو هم میذارم کنار همون  ناراحتیای روز مره ...

حالا با خیال راحت میتونم بخندم ... آخه من یه آدم حسابی شدم ... هوررررررا

 

 

خنده ی  تلخ آدما همیشه از دلخوشی نیست

گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست

 

گاهی دل اونقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره

یه حرف خیلی ساده هم گاهی چقدر غم میاره

 

 bad boy it's me

 

بعد خوندن برنامه ی منسجم من یه داستان رو بخون تا حالت یه کم جا بیاد . اینم از اون سری داستاناست که جای تامل داره .

 

یک پروژه علمی

دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را میگذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف کلی ماده شیمیایی "دی هیدروژن مونوکسید" توسط دولت را امضا کنند و برای این خواست خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

_مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ میشود.

_یک عنصر اصلی باران اسیدی است .

_وقتی به حالت گاز درمی آید بسیار سوزاننده است.

_استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد میشود.

_باعث فرسایش اجسام می شود.

_حتی روی ترمز اتومبیل ها اثر منفی میگذارد.

_حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.

از 50 نفر فوق 43 نفر دادخواست را امضا کردند.6نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند.و اما فقط یک نفر می دانست ماده شیمیایی "دی هیدروژن مونوکسید"در واقع همان آب است.

!!!عنوان پروژه دانشجویی فوق "ما چقدر زود باور هستیم؟" بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 16:20  توسط ایلیــــــا  | 

دلتنگی های اخیر من !i!i!

 

 

میدونی چه جملاتی آزارم میدن؟

اصلا" میدونی جملات چه کسایی روانم رو به هم میریزه؟

کسایی که تمام وابستگی های من رو تشکیل میدن . کسایی که نمیتونم برای یه لحظه فکر کنم که نباشن . جمله های جور واجوری ازشون میشنوم...

 

شنیدن جملاتی مثل: نمیخوام ناراحتیتو ببینم از زبون کسایی که خودشون باعث ناراحتیت میشن .

 

 یاجمله هایی مثل : میخوام خوشبخت بشی از زبون کسایی که خودشون دارن ازم دریغ

می کنن .

حالا دیگه به این جمله ایمان پیدا کردم : آدمها بیشتر "واسه"ی خودشان می گویند ،

مخصوصاً وقتی که می گویند "من بیشتر واسه خودت می گم" .

 

 خدااا اين آدما چرا اينطورند ؟؟؟؟….

يه مشت مار گزيده که از گزيده شدن لذت می برند و مشتی گرگ که از دريدن سير نميشوند .

به خودم می خندم که پشت فرمون زندگی نشسته ام و به چراغ سبز بيلاخ نشون ميدم و با چراغ قرمز تریپ  LOVE  می ذارم !!!

 

خسته ام از آدما ... از قورباغه صفتی آدما ... این حیوون دوزیست که براش فرق نمیکنه تو آب باشه یا خشکی ... چه می فهمه آب چیه ؟ خشکی حالیش نیست

مهم زنده بودن خودشه اما هيچ وقت لذت آب و آبی بود رو نمی فهمه .

توی اين دنيا هرجا که گود باشه توش آب جمع ميشه .

اما چرا توی سوراخای قلبم به جای آب خون جمع ميشه ؟

آره آدما رو میگفتم ... خيليا التماس می کنند و عده ای بر دنيا تف می کنند و عده ای هم پوزخندی

می زنند .

و بازهم زندگی مثل خون جريان داره

مثل نهر مثل بحر مثل زهر !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 22:11  توسط ایلیــــــا  | 

شر و ور !!!

 

آخ آخ عاشقی هم بد دردیه ها ...

 

 

نمیدونم چی بگم ؟ اصلا" از چی بگم؟

 

دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو ؟

 

دوری و دوستی رو قبول کنم؟ یا از دل برود هر آنکه از دیده برفت؟

 

سکوت علامت رضایته رو باور کنم یا جواب ابلهان خاموشیه رو ؟

 

 

نمیدونم واقعا" من دیگه هیچی نمیدونم...

 

هنگ هنگم ... داغ داغم ... اصلا" قاطی پاتیم…… 

 

 

یا مثلا" به ما که از بچگی گفتن مشکی رنگ غم و افسردگیه رو باور کنم یا مشکی رنگ عشقه رو ؟

 

شاید اصلا" هرکی عاشق میشه افسرده میشه !!! شاید... یا

 

شایدم این غم دوری از عشقه که کمرشکن میشه ...

 

ای خدا عاشقی اینه؟....

آخه من با کی دارم حرف میزنم؟ اصلا" هستی؟

 

اگه هستی منو میبینی؟ صدامو میشنوی؟

چرا فقط توی فیلما خدایی؟ چرا تا یکی میگه خدااا زود صداشو میشنوی ؟ شفا پشت سر شفا … معجزه ها پشت هم ردیف میشن ... مرده ها زنده میشن... بیچاره ها خوشبخت میشن ...

 

من نمیدونم هستی یا نه؟ اگه نیستی که واسه خودم دارم شر و ور میگم ... اگه هم هستی خودت همه چیزو ردیف کن ... خودت میدونی چیا رو میگم ... آخه بدبختی یکی دو تا هم نیستن

 

ببین داری چی به روز ما میاری... اون از لحظه ی سال تحویل که تو بیمارستان هفت سین ما بود: سرم ، سکوت ، سرما، سهل انگاری ، سهم نداشتن ، سرسام ، سر درد ، سر گیجه ...

 

 

اینم از حال و روز الآنم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 1:46  توسط ایلیــــــا  | 

برادر کشی!i!i!

 

عجب دنیایی شده ... نه بهتره بگم عجب دنیایی بوده ...

که حتی از روزای  اول برادر کشی رو شاهد بوده ... گاهی وقتا دلم براش می سوزه که روش این همه کثافت کاری انجام میشه و فقط شاهد این قضایاست و کاری از دستش برنمیاد...

بدم میاد از آدماش ... از آدمایی که در حد مگس هم نمی فهمند ولی دم از حکمت و عرفان و خدا می زنن    

بدم میاد از کسایی که زاویه ی دیدشون از 25 درجه بالاتر نمیره .... اگه یه شب مهتابی ببریشون کنار دریا و انگشتتو به سمت ماه نشونه کنی و بگی اونجا رو ببین ... فقط نوک انگشتتو میبینن...یا وقتی دارن راه میرن از نوک بینیشون جلوتر رو نمیبینن... این آدما مثال همون جمله ی معروفن که میگه:

در مقابل کسی که معنی پرواز رو نمی فهمد ؛هر چه قدر اوج بگیری ، کوچکتر می شوی."

 

نمی دونم چی بگم ولی واقعا" حالم از این آدما که دور و برم کم هم نیستن به هم می خوره ...

 از کسایی که حالت فیلسوفانه به خودشون میگیرن و بادی به غبغب میندازن و ادعای دلسوزی میکنن واست ... آخه کجای دنیا دایه از مادر مهربونتر میشه؟؟؟

 

کسایی که تو رو اونجور که هستی نمیخوان ... اونجوری که دوست دارن باشی ، دوست دارن

 

 

کسایی که می خوان ادای آدم خوبا رو در بیارن ولی تو واقعیت وجودت رو زیر سوال میبرن کسایی که دم از روشن فکری و دنیای صنعتی غرب و ایدئولوژی و فن آوری و ... دم از مسلمونی میزنن و مثلا" شب و روز با خدا عشق بازی می کنن ... و به اصلاح عاشق معرفت اند و از عشق زمینی ( وآلودگیهای عشق زمینی !!! K  ) به دورند... خواب بهشت و میبینند ... ووو... اینا همش درحالیه که شعور آدمای دیگه رو زیر سوال می برن ... ( البته نه همه ی این تیپ آدما ولی کم نیستن .... )

,ولی به نظرم اینا آدمای قابل ترحمی اند... این تنها جمله ای بود که در وصفشون میتونم بگم...

حالا اینا رو خوندی یه جمله بهت میگم خوب روش فکر کن ... واسه یه لحظه که شده تمام تمرکزت رو بذار و برو تو بهرش:

خودت باش به اندا زه ی کافی دیگران وجود دارند

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 10:14  توسط ایلیــــــا  | 

تفاوت واقعى بهشت و جهنم!

 

داستان زير، مطلبی رو بيان می کنه که من واقعا بهش اعتقاد دارم، و اون نگاه کردن از يک سطح ديگه به روابط اجتماعيمون هستش...

زمانی مردی تقاضا کرد که بهشت و جهنم را ببیند . وقتی به جهنم رسید ،از دیدن مردمی که دور میز ضیافت بزرگی نشسته بودند، حیرت کرد. بهترین غذاها روی میز انباشته شده بود. چه جشنی! شاید جهنم آنقدرها که می‌گفتند، بد نبود!
ولی وقتی از نزدیک به آنهایی که دور میز نشسته بودند، نگاه کرد متوجه شد که با وجود آن همه غذا همه از گرسنگی رو به مرگ‌اند. می‌دانید، به هر یک چوب غذا خوریی به طول یک متر داده بودند! هیچ راهی وجود نداشت که با ا ین چوب‌ها بتوانند غذا را به دهانشان ببرند . هیچ کس حتی یک لقمه هم نخورده بود. واقعاً که چنین نزدیک به ضیافت نشستن و ناتوانی در خوردن حتی یک لقمه،
جهنم بود.
سپس مرد به
بهشت رفت تا زندگی را در آنجا ببیند. در نهایت تعجب دید که مردمی درست با همان وضعیت دور میز ضیافت نشسته‌اند. به هر نفر هم چوب‌های غذا خوری یک متری داده شده بود! ولی در آنجا همه با شادمانی مشغول صرف غذاهای لذیذ بودند. سا کنان بهشت ... از چوب‌های بلند برای غذا دادن به یکد یگر استفاده می‌کردند.

بهشت و جهنم از سري داستان‌هاي كتاب قصه های صلح

اثر:مارگرت رید مک دانلد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:36  توسط ایلیــــــا  | 

این داستانو خیلی دوست دارم...

 

داستانی رو که می خوام براتون نقل کنم درباره ی سربازی هست که پس از جنگ ویتنام می خواست به خونه ی خودش برگرده.

 سرباز قبل از اینکه به خونه برسه ,از نیویورک  با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت : " پدر و مادر عزیزم ، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم ، ولی خواهشی از شما دارم . رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم ."

پدر و مادر او در پاسخ گفتند:"ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم."

پسر ادامه داد:"ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند."

پدرش گفت:"پسر عزیزم،متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است . ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند."

پسر گفت:"نه ، من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند."

آنها در جواب گفتند:"نه ، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی."

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خود کشی هستند .

پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردندو برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.

با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.پسر آنها یک دست و پا داشت ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 22:30  توسط ایلیــــــا  | 

روزی روزگاری...

 

 

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم» سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند. دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید. آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود. زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته آنرا خواند:" بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است..."

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:47  توسط ایلیــــــا  | 

و باز هم دریا ...

 

 

 

 

بی قرارم مثل رودی گرم دریا گشته ام

 

با همین موجی که می آید به دریا می زنم

 

بس که در ساحل نشسته ، تکه ی سنگی شدم

 

بس حکایت از تماس موج ها دارد تنم

 

من نخواهم ماند در تاریکی مرداب ها

 

گفته بودم خواستار سرنوشتی روشنم

 

التهاب باز پیوستن مرا آتش زده

 

باز کن آغوش را آماده ی پیوستنم

 

آخرین بانگ مرا از موج دریا بشنوین

 

ای کمال قطره ها ، ای رودها ، دریا منم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:38  توسط ایلیــــــا  | 

نامه ای به پدر...

 

 

 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً

مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش

نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان

نامه رو خوند :

 

پدر عزيزم،


با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم

فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم.

من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم

که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي

تنگ، موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره.

اما فقط احساسات نيست،

پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت  بشیم .

اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي

 مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت

باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي

کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام

 کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني

براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15

سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر

مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.

با عشق،پسرت، John


پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه

 Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست

نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه

امن بود، بهم زنگ بزن.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 23:10  توسط ایلیــــــا  | 

گذشت آن زمان که آن سان گذشت ...

 

 

گاو ما ما می کرد. 

             

گوسفند بع بع می کرد.

 

سگ واق واق می کرد و همه باهم فریاد می زدن: « حسنک کجایی »؟

 

شب شده بود اما حسنک هنوز به خونه نیومده بود.حسنک مدت زیادی یه که به

 

خونه نمی یاد.حسنک به شهر رفته و اونجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن

 

می کنه.اون هر روز به جای غذا دادن به حیوونا جلوی آینه به موهای خودش ژل می

 

زنه.موهای حسنک دیگه مثل پشم گوسفند نیست چون اون به موهای خودش

 

گلت می زنه.دیروز که حسنک با کبری چت می کرد،کبری گفت که تصمیم بزرگی

 

گرفته.کبری تصمیم داشت حسنک رو رها کنه و دیگه باهاش چت نکنه چون اون با

 

پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوتر نشسته بود و چت می کرد.

 

پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت اون درد می کرد چون زیاد چت می کرد.

 

اون نمی دونست که سد تا چند لحظه ی دیگه می شکنه.پتروس در حال چت کردن

 

غرق شد.برای مراسم دفن اون کبری تصمیم گرفته به اون سرزمین بره .اما کوه

 

روی ریل ریزش کرده بود.ریز علی دید که کوه ریزش کرده بود اما حوصله نداشت.ریز

 

علی سردش بود و دلش نمی خواست که لباسشو در بیاره.ریز علی چراق قوه

 

داشت اما حوصله ی دردسر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر

 

شد.کبری و مسافران قطار مردن.اما ریز علی بدون توجه به خونه رفت.الآن چند

 

سالیه که کوکب خانم همسر ریز علی مهمون ناخونده نداره.اون حتی مهمون

 

خونده هم نداره.اون حوصله ی مهمون نداره.اون پول نداره تا شکم مهموناشو سیر

 

کنه.اون تو خونه تخم مرغ و پنیر داره اما گوشت نداره.اون کلاس بالایی داره.اون

 

فامیلای پولدار داره.اون آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به اون گوشت

 

خر فروخت.اما اون از چوپان دروغگو گله نداره چون دنیای ما خیلی زیاد چوپان دروغگو

 

داره ...

 

 به همین دلیله که دیگه تو کتاب های دبستان اون داستانای قشنگ وجود نداره. . .

 

 

 

 

 

 

وقتی که عقیده عقده خوانده می شود

 

وقتی که نور چراغ در آب  ، مهتاب تلقی می شود

 

ومتانت زمین زیر برف یخ می زند

 

نان از یتیم خانه می دزدیم و می فهمیم :

 

دزد اشتباه چاپی واژه ی درد است. . .

 

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟   ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 21:57  توسط ایلیــــــا  | 

# مرداب #

 

 

من همونم که یه روز ، می خواستم دریا بشم

 

می خواستم بزرگترین ، دریای دنیا بشم

 

آرزو داشتم برم ، تابه دریا برسم

 

شب و آتیش بزنم ، تا به فردا برسم

 

اولش چشمه بودم ، زیر آسمون پیر

 

اما از بخت سیاه ، راهم افتاد به کویر

 

چشم من به اونجا بود ، پشت اون کوه بلند

 

اما دست سرنوشت ، سر رام یه چاله کند

 

توی چاله افتادم ، پاک منو زندونی کرد

 

آسمونم نبارید ، اونم سرگرونی کرد

 

حالا یه مرداب شدم ، یه اسیر نیمه جون

 

یه طرف میرم تو خاک ، یه طرف به آسمون

 

خورشید از اون بالاها ، زمین هم از این پایین

 

هی بخارم میکنن ، زندگیم شده همین

 

منم اون مرداب پیر ، از همه دنیا جدام

 

داغ خورشید به تنم ، زنجیر زمین به پام

 

با چشام مردنمو ، دارم اینجا میبینم

 

سرنوشتم همینه ، من اسیر زمینم

 

هیچی باقی نیست ازم ، قطره های آخره

 

تا که تشنه همینم ، داره همراش میبره

 

خشک میشم ، تموم میشم ، فردا که خورشید بیاد

 

چشمامو کور میکنه ، نمیاره دست باد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 20:3  توسط ایلیــــــا  | 

اسیر سرنوشت

 

 

وقتی در آخرین دادگاه زندگی , دادگاهی که شاکیانش اشکهایم و قاضی

 

آن سرنوشت بود به جرم تنهایی محکوم شدم , نه از وکیلم که آوای

 

حزین قلبم بود کاری برآمد و نه از شاهدانم که در و دیوارهای غم گرفته

 

ی اتاقم بودند و قلب سپید دفتری که هر روز به خاطر خودخواهی من ,

 

عمرش را صفحه به صفحه از دست می داد.

 

پس, جزایم را حبس ابد در زندان غم ها نوشتند و بر پیشانی ام مهر

 

 کردند که : این اسیر سرنوشت است و هیچ بخششی شامل حالش

 

 نمیشود . به غم ها بگویید هر روز به میهمانی لحظاتش بروند و رد پای

 

تلخ ستمشان را بر سر و رویش بنشانند."  و من از همان روز در تنگ

 

ترین سلول انفرادی نا مرئی ذهنم نفس می کشم. آیا هیچ قانونی نیست که

 

 سکوت آزاردهنده ی سرد و بی روح را بشکند؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 21:43  توسط ایلیــــــا  | 

می خواهم بمیرم ...

 

  

 

میخواهم بمیرم

 

میخواهم یک میلیارد بار بمیرم

 

و در جهانی برخیزم که همسایگان همدیگر را بشناسند

 

و مردم همه ی رنگ ها را دوست بدارند

 

میخواهم در جهانی برخیزم

 

که عشق به قیمت یک لبخند باشد

 

مردان نمیرند زنان نگریند و همه ی کودکان پدران خویش را بشناسند

 

عدالت باقی باشد که مردم در آن سیب های یکسان بخورند و یکسان  بمیرند.....

 

میخواهم در جهانی برخیزم که: هیچ انسانی بیش از یک بار نمیرد...

 

احمد شاملو

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 22:8  توسط ایلیــــــا  | 

خسته شدم ...

 

 

 

ببین

 

اولش کمی میترسی

 

از پاهای دردناکی که روز به روز درازتر میشن و جوش های قرمزی که

 

صورتت رو پر میکنن . از دلی که همیشه تنگه و گرفته و گریه های ناگهانی

 

 و بی دلیل! میترسی از احساست نسبت به پاییز .

 

میترسی از خودت ! از اینکه به دیگران بگی کی هستی ...و خود واقعیت رو

 

نشون بدی ....

 

از اینکه به عشقت بگی کی هستی و چه قدر دوسش داری ...میترسی...

 

همش دلت میخواد بخوابی و بری تو خواب و رویا . میخوای از حقیقت فرار

 

 کنی . کدوم حقیقت ؟ حقیقت تلخی که همیشه باهاته . حتی بعد از

 

مرگ هم ولت نمیکنه . مثل یه کابوسه که هیچ وقت تموم نمیشه تا از

 

خواب بیدار شی و ببینی که همش یه خواب بوده... میدونی چرا؟؟؟

 

 

آخه اون خواب نیست . همش واقعیه . آره میدونم . همین تو رو

 

میترسونه. اما نترس ......

 

برو تو حیاط یا پشت بوم ...آره پشت بوم قشنگ تره ...

 

تازه اونوقت ستاره ها هم میشنوند که تو چی میگی . برو فریاد بزن که :

 

 

 دیگه خسته شدم...دارم تموم میشمممممممم.................

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 14:52  توسط ایلیــــــا  | 

بخاطر تولدم

 

 

به دنیا پا نهاده ای

 

درست مانند

 

کتابی باز و ساده و نا نوشته

 

باید سرنوشت خود را رقم بزنی

 

خود و نه کس دیگر

 

چه کسی میتواند چنین کند؟

 

چگونه؟

 

چرا به دنیا آمده ای؟

 

همچون یک بذر زاده شده ای

 

می توانی همان بذر باشی و بمیری

 

اما میتوانی گل باشی و بشکفی

 

میتوانی

 

درخت باشی و ببالی

 

 

19 سال پیش گریستی.......کودکانه...

 

امروز هم گریستی......بی بهانه...

 

شاید با خود گفتی چرا به این دنیا پا نهادی؟...چه زود دیر میشود

 

حال به جای اینکه از تاریکی گله کنی

 

یک شمع روشن کن

 

 

 

°°°°°°°°°°°°|/
°°°°°°°°°°°°|_/
°°°°°°°°°°°°|__/
°°°°°°°°°°°°|___/           
°°°°°°°°°°°°|____/°
°°°°°°°°°°°°|_____/°
°°°°°°°°°°°°|______/°
°°°°°°______|_______________

~~~~/____________________\~~~~
,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.

,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.

,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:17  توسط ایلیــــــا  | 

!!!*ایست*!!!

 

 

 

 

 

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنو ع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع زندگی ممنوع

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 14:11  توسط ایلیــــــا  | 

پرواز را به خاطر بسپار ...پرنده مردنیست...

 

 

 

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم بال پرواز ندارم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 16:46  توسط ایلیــــــا  | 

یاد یاران سفر کرده به خیر

 

 

     (تقدیم به حمید عزیز که در 18 سالگی ریشه های سرطان او را در آغوش کشید و به

سفرابدیت کشاند... روحش شاد....) 

آن زمان که آسمان آبی آبی ست و زمین فرشی از گلبرگها و سبزه ها دارد ...درخت ها مملو

از شکوفه های رنگی اند ...

پروانه ها می رقصند و جویبارها ترانه ی شادی را ترنم میکنند...دلم

هوایت را میکند ... ای مسافر آیا فرصتی هست تا دوباره ببینمت ؟ دلم میخواهد لحظا ها

متوقف بمانند و زمان جلو نرود ...

 شاید دل مهربانت یادم بکند و مرا از انتظارهای خسته کننده رهایی

بخشد...حال بگو برای دیدنت از کدامین کوچه بیایم؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 22:19  توسط ایلیــــــا  | 


حقوق این قالب متعلق به ایلیــــا میباشد.